روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند و لی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد . . .
جدی جدی می ميرند...
آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی
می شکنند...
تو شوخی شوخی لبخند می زنی...
و من جدی جدی عاشق می شوم...
سايه من عا شق سايه تو شده!ميشه همسايه شيم؟؟
يه قطره اشك مي ريزم تو دريا تا وقتي كه اونو پيدا نكنم دوست دارم!
اگر دل سپردن به تو يك خطاست من به تكرار باران خطا ميكنمم
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان چراغ برنمي كند
كسي به كوچه سار شب دل سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي كسي
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند
دل خراب من كزين خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نميزند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نميزند.![]()
صبر كردن درد ناك است فراموش كردن دردناك تر
ولي اينكه كه ندانم بايد صبر كنم يا فراموش
از هردوي اينها درد ناك تر است.
نشسته ايم روي ريل در انتظار يك قطار
نشسته ايم تا مگر تمام گردد انتظار
چه قدر حوصله كنيم چه قدر خسته ايم ما
هنوز قطار مرگ نيامده براي من
بزن ابوعطا سه گاه بزن براي من ستار
سه تار ميزني ولي يواش گريه ميكني
ومن سوال ميكنم چگونه است احتضار
مرا نگاه ميكني ،ميان اشكهاي خود
جواب ميدهي به من درست عين انفجار
قطار ميرسد ولي تو همچنان نشسته اي
ومن فرار ميكنم فرار ميكنم فرار
قطار نعره ميكشد،تو را مچاله ميكند
ومن نگاه ميكنم به لحظه هاي احتضار
تن تو خرد ميشود ميان چرخها و ريل
غروب ميكني ولي چه قدر پاك و با وقار
سر تو له شده ولي دلت هنوز مي تپد
دلي كه بستهاي به من ولي هميشه داغدار
مگر قطاري دگر رسد به خدا دگر نميكنم فرار

ديریست كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروريخته ام چلچله اي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند كه از خانه ي ما
تا خانه ي تو فاصله اي نيست.....
وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من
اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم
لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم
دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی
فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی
دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
واژها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون
واسه رگبار واسه بارون چتر دستاتو میخوام
واسه برف زمستون تب حرفاتو میخوام
واسه تموم عمر پیشم بمون
من تو هر روز میخوام حتی نه یک روز در میون
واسه وحشت از سیاهی برق چشماتو میخوام
واسه سد بی گناهی حرف لبهاتو میخوام
واسه تموم عمر پیشم بمون
من تو هر روز میخوام حتی نه یک روز در میون
واسه تموم عمر پیشم بمون
چی میخوای صدای التماسمو
که عاجزانه میگه پیش من بمون
چی میخوای شکستن غرورمو
شاید بشی هم اشیون
باشه میگم باالتماس
هر روز نه یک روز درمیون
واسه تموم عمر پیشم بمون
من تو رو هر روز میخوام حتی نه یک روز در میون
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و آواره خویش
میبرم تا در آن نقطه ی
دور شستشویش دهم
از رنگ گناه زین همه
خواهش بی جا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
اين پرنده مهاجر
هميشه عاشق پرواز
حالا با بالي شكسته مي خونه چه غمگين آواز
تو يك هجرت جمعي دست بي رحم يه صياد
اون رو از جفتش جدا كرد
با تنهايي آشنا كرد.
نجواي دوجفت عاشق
روي شاخه ها ي تنها شعري عاشقانه بود
صداي قشنگ بالش
تو فضاي بي كرانه بهترين ترانه بود.
حالا تنها حالا خسته با دلي از غم شكسته
بي صدا تر از هميشه با خودش تنها نشسته
با صداي غم گرفتش شعر تنهايي مي خونه
سوز غمگين صداشو اوني كه تنهاست مي دونه.

یکی نبود جز خدای مهربون هیچکس نبود. بنویسم :
اون موقعی که جز خدای مهربون هیچکس نبود یکی موند و
یکی رفت!!!
سرکلاس ادبیات داشتم فعل رفتن و صرف می کردم.
رفتم - رفتی - رفت کمی مکس کردم و ادامه دادم رفت رفت
از قصه ی عشق من رفت ، رفت وتیتراولین فصل قصه ام
چیزی نشد جز جدایی ، از قصه ام رفت قصه ای که هنوز
نوشته نشده بود .
رفت و با رفتنش کاخ دلم ویرانه شد
تمام رویاهام یه خاطره شد
رفت و رفت برای همیشه رفت بدون اینکه بنگردد مسیر رفتنش
را در نگاه من !!!
و این موقع بود که یکی موند و یکی رفت.
رفتنت سایه ی غم بود برسر آشفته ی من
هجرتت تلنگری سخت بر دل وابسطه ی من
زندگی بدون چشمات واسه من معنا نداره
کسی غربت شبهای من تنها رو نداره
آخه این شکسته دل بی تو فردایی نداره
دل خسته بی تو رویایی نداره
ای امید زنده بودن به کجا شدی تو راهی
هجرتت منو سپرده توی دستهای تباهی
تنها ای مهمون قلبم با تو چشمام نور می گیره
بی تو ای مسافرامشب دلم از غصه می میره
من که باقصه ی چشمات زندگی مو از سر گرفتم
نرو آخه من نوپا تازه بال و پر گرفتم
ای پرنده ی مهاجر چرا بال و پر گرفتی
چرا آشنا ترینم و را ه سفر گرفتی
تا ابد کسی به جزتوتوی قلبم جا نداره
بعد رفتنت عزیزم دل من شد پاره پاره
من یه حسی می خوام که درکم بکنه
من یه کسی و می خوام که ترکم نکنه
من یه قلبی و می خوام که فراموشم نکنه
یه شبی و می خوام که تاریکی رو احساس نکنه
یه صبحی و می خوام که روشنایی رو انکار نکنه
یه راهی و می خوام که گمراهم نکنه
یه زمونه ای و می خوام که بازیچه ام نکنه
من یه روزهایی می خوام که از اون خاطره خوب باقی بمونه
یه فردایی و می خوام که صبح کسی من واز خواب بیدار نکنه
دیگه خاکستری شده روزهای رنگی
دیگه پاییزی شده فصل بهاری دلم
دیگه بارونی شده آب و هوایی آفتابی دلم
دیگه شوره زار شده گلستان دلم
دیگه انتظارم به سر اومده
طاقتم از خط قرمز هم جلوتر اومده
دیگه پایین نمیاد آمپردلتنگی هام
دیگه پایین نمیاد ولتاژدل خستگی هام
دیگه پایین نمیاد ولوم فریاد تنهایی دلم
دیگه ترمیم ترکهای روی دلم.
و با ستاره ها در د و دل می کر دم
به یاد شبهایی که با یکدیگر کنار پنجره اتاق می نشستم
و ستاره ها را تما شا می کر دیم ستاره ها یی که
برایمان چشمک می زدند
و دست تکان می دادند به رویمان لبخند می زدند
به یاد داری هر یک ستاره ای را اسم گذاری کردیم و
تو که همیشه از من زرنگتر بودی ستاره ی
بزرگتری انتخاب کردی ان شب خیلی دلم گرفت ولی
حالا که تو در کنارم نیستی حس می کنم که خیلی بهتر
است که تو ستاره ی بزرگتر را داری.
آخه ستاره های بزرگتر دوست داشتنی تر اند و به
آدم های زمینی نزدیک ترند و راحت تر می شود با
آنها دردو دل کرد
پس ای کاش همیشه در کنارم باشی ای ستاره ی
فراموش ناشدنی.
اي كاش براي پيمودن راه همراهي بود
اي كاش براي رسيدن به پايان راه اميدي بود
اي كاش براي انديشيدن به فردا هدفي بود
اي كاش براي بودن بهانه اي بود
اي كاش براي پرواز بال وپري بود
اي كاش براي آرامش دلم دل تو در كنارم بود
اي كاش براي حرف هاي دلم شنونده اي بود
اي كاش براي دل زخم ديده ام بوسه ي تو مرهمي بود
اي كاش براي پي بردن به قلب ها راه چاره اي بود
اي كاش براي مرگ ديو سياه شب راه حلي بود
اي كاش براي يافتن راه در اين تاريكي چراغي در دستا نم بود
اي كاش براي گل هاي هاي رنگ پريده گلدان كمي آب در كوزه بود
اي كاش كمي نوش دارو قبل از مرگ سهراب در دسترس بود
اي كاش پس از اين جاي امني براي دفتر خاطراتم بود
اي كاش براي اين قطعه شعر ناتمام جمله ي پاياني اي بود
اي كاش براي نوشتن بهترين حسن ختام حداقل آرزوئي در دل بود.
9/12/85
وقتی که تو رفتی ![]()
وقتی که تو رفتی همه چیز رفت
شادی هامون رفتند
ستاره هامون رفتند
قناری هامون رفتند
خورشید تو آسمون رفت
پاکی دیدار یه عاشق رفت
لذت گفتن سلام شنیدن جواب سلام هم رفت
صداقت سخن ها رفت
لحظه های شیرین رفت
پاکی و شادی و لذت و صداقت همه چیز رفت
اما خاطره های روز های با تو بودن از یادم نرفت![]()
«اینجا ستاره ها همه خاموش اند
اینجافرشته ها همه گریا ن اند »
اینجا چشم همه نمناک اند
اینجا قلب ها همه دل تنگ اند
اینجا شعر ها همه در ایهام اند
اینجا حرفها همه پنهانی اند
اینجا تصویر ها همه شطرنجی اند
اینجا آزادی ها همه اسیر زندان اند
اینجا رویا ها همه فانی اند
اینجا آرزوها همه محال اند
اینجا رنگ ها همه خاکستری اند
اینجا چهار راه ها همه مسدود اند
اینجا روز ها همه بی فرجام اند
اینجا فردا ها همه بی رنگ اند
اینجا ابرها همه مغموم اند
«اینجا شکوفه های گل مریم بی قدر تر از خار بیابان اند »
اینجا فاصله ها همه در بی داداند
اینجا دوستی ها همه در حکم پیکاراند
اینجا آشنا ها همه غریبه اند
اینجا دوست داشتن هم بی صدا است
اینجا خواستن هم بی معناست
اینجا فقط خاطره ها پا بر جاست .
19آذ ر
نرسیده بود و فقط فضیلت ها بودند و رذایل . یک روز
ذکاوت پیشنهاد داد بیایید بازی بکنیم مثل قایم باشک .
دیوانگی فریاد زد من چشم می گذارم چون هیچ کس
دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول
کردند. دیوانگی بر روی دیواری چشم گذاشت. هرکدام
سویی رفتند ذکاوت خود را به شاخه ی درختی
آویخت .
هوس به مرکز زمین رفت ودروغ گفت من به زیر سنگی
می روم اما به ته دریا رفت.
شمارش معکوس آغاز شد. همه پنهان شدن جز
عشق! همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل
است در واپسین لحظات عشق هم به درون گل رزی ![]()
رفت. تنبلی اولین کسی بود که دیوانگی او را پیدا
کرد بیچاره تنبلی اش آمده بود پنهان شود .
دیوانگی همه را پیدا کرد جز عشق . حسادت درون
گوشش گفت عشق درون گل رز است .
دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درختی کند
و درون گل رز فرو برد .
عشق با دستان خونی که بر روی صورت خود گرفته بود
بیرون آمد.شاخه چشمانش را کور کرده بود .
دیوانگی به دست و پایش افتاد و گفت چگونه میتواتنم
تو را درمان کنم ؟ ![]()
عشق گفت برای من درمانی نیست فقط تو میتوامی
راهنمای من باشی و این گونه شد که
از آن پس عشق کور و دیوانگی راهنمای او شد . ![]()